"خوشبختی"
"خوشبختی"
این جمله که تو می گویی: "چقدر خوشبختی، زیرا در
هنرت رضایت یافته ای" مرا برای مدتی مدید به فکر فرو
می برد. نه، من نه خوشبختم نه راضی! در من چیزی
هست که هرگز ارضا نمی شود. اما شبیه حرص و آز
نیست، چیزی که هرگز نمی تواند طعم خوشبختی را
بچشد، اما شبیه بدبختی هم نیست. در اعماق وجودم،
یک تپش مداوم و یک رنج بی پایان وجود دارد و من
نمی خواهم نه این و نه آن را تغییر دهم. انسان در
چنین مخمصه ای، نه خوشبختی را می شناسد و نه
رضایت را. اما شکایتی ندارد زیرا شکایت نوعی راحتی
و برتری نهفته است.
آیا تو با استعدادهای سرشارت، خوشحال و راضی
هستی؟ بگو، هستی؟ من می شنوم که زمزمه
می کنی: "نه، من نه خوشبختم و نه راضی." خوشنودی
نوعی ارضا است و رضامندی، محدود است؛ در حالی که
تو محدود نیستی. خوشبختی زمانی فرا می رسد که
شخص از شراب زندگی سرمست باشد. اما کسی که
فنجانش هفت هزار متر عمق و هفت هزار متر عرض دارد
هرگز نمی تواند خوشبختی را بشناسد، مگر آنکه زنگی
با تمامیت خود در فنجان او ریخته شود. آیا فنجان خود تو،
یکی از هزار و یک متر نیست؟
نوشته شده توسط: ShadI
